تبليغاتX
بازنده یک عشق

































بازنده یک عشق

مخصوص جوانهای تنها که با اعتماد به عشق بازنده عشق شدن

 

الو الو سلام  

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ 

پس چرا کسی جواب نمیده؟ 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.  

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم … 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا 

باهام حرف بزنه گریه میکنما… 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ 

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خداچرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد… 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنهکاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است … 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی… 

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.......

 

 

مهدی |1:47 |جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391| |

 خدایا

همه این کارارو تو کردی !

به هر کی دل بستم تو دلمو

شکوندی !

هر جا لونه ساختم تو خرابش کردی !

هر جا با دیدن کسی دلم آرامش میگرفت تو اضطرابو تو دلم انداختی !

نمیدونم شایداین کارو  کردی تا به غیر از خودت به کسی دل نبندمو به کسی امید نداشته باشم.

پس حالا که همه امیدم به تو, کمکم کن کمکم کن.

مهدی |23:29 |سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391| |

سلام این مطلب از دستنوشته های یکی از دوستای عزیزه من که با اجازشون تو این صفحه قرارش دادم اینم آدرسش :

 کف خیابون    http://www.jigolvajojo.blogfa.com

آرامش

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت
خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب  برایم یک رویای شیرین بود….
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام
تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم

/
مهدی |17:25 |دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391| |

سلام دوستان عزیز این آدرس وب جدیده منه اگه دوست داشین یه سر بزنین البته به اینجا هم گاهی سر میزنم

مرسی که تو این مدت باهام همکاری داشتین

http://bazandeh1362.blogfa.com/

قربون همه شما مهدی


مهدی |9:56 |دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391| |

فکر کردن به تو ، کار شب و روز من شده ، بس که حالم گرفته است
چشمانم غرق در اشکهایم شده
دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ….
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد…
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ….
دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام….
فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم….
دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟
در حسرت یک لحظه آرامشم ، دلم میخواهد برای یک بار هم که شده شبی را بی فکر و خیال بخوابم…
تو هم مثل همه ، هیچ فرقی نداشتی ، هیچ خاطره ی خوبی برایم جا نگذاشتی ،حالا که رفتی ، تنها غم رفتنت را در قلبم گذاشتی
گرچه از همان روز اول میخواستمت ، گرچه برایم دنیایی بودی و هنوز هم گهگاهی میخواهمت ، اما دیگر مهم نیست بودنت ، چه فرقی میکند بودن یا نبودنت؟
سوز عشق تو هنوز هم چهره ام را پریشان کرده ، دلم اینجا تک و تنها راهش را گم کرده ، این شعر را برای تو نوشتم بی پرده ، هنوز هم دلت نیامده و خیالت ، خیال مرا پریشان کرده

مهدی |13:24 |شنبه نوزدهم فروردین 1391| |

3u9xcunum4wfimsurpx نامه ای برای کسی که دوستش دارید
ادآمـﮧ مطلب
مهدی |20:3 |چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390| |

                                               

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  1676465_zqt3m_7287.jpg
مشاهده: 17796
حجم:  70.8 کیلو بایت

 شریکم با تو در این غم/

                                                   منم مثل تو غم دارم/

منم محتاج لبخندم/

منم دستاتو کم دارم/

از این بازی طولانی /

منم مثل تو دلگیرم/

منم با عشق درگیرم/

منم بی عشق می میرم/

مهدی |19:59 |چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390| |

چه ساده شکست و رفت دلی را که فقط برای او می تپد ، باورش مشکل است با دوریش چه کنم؟تا کی در انتظار دیدتارش؟


تا کی در انتظار شنیدن آهنگ صدایش؟تا کی با گریه شب هایم را به سحر رساندم؟تا کی نبودنش و ندیدنش آزارم خواهد داد؟


چیست این زندگی؟مقصودش چیست؟انتهایش نصیب کیست؟این را با تمام وجود می گویم که ای زندگی هرچه خواهی با من کن اما این را بدان تا


ابد با خاطره هایش زندگی خواهم کرد ، آری توانستی از من جدایش کنی جسمش را از جسمم جدا کردی ، اما افسوس که هیچگاه روحش از من


جدا نخواهد شد ، با عشقش چنان زنجیری ساخته ام و بر گردن افکنده ام که هیچگاه از هم نخواهد گسست دل در گرو مهربانی اش با لذت دنیا


خداحافظی کرد ، می دانم سرنوشت چنین نوشت و تو ای روزگار بی رحم چنین کردی ، با خود چه پنداشتی ؟ پندارت این بود که اگر او را از من


بگیری همه چیز تمام خواهد شد ری زندگی را از من گرفتی آرامشم را صلب کردی دوریش عذابم می دهد می دانم در انتها نیز از غم فراقش در


گوشه ای از قبرستان تاریک و سرد دفن خوام شد اما این را بدان تا آنگاه که دلی در سینه دارم او را خواهم پرستید با ذره ذره وجودم مگر این که با


پتک زمانه سینه ام بدری و دل از وجودم جدا کنی آن روز همان روز مرگ است روزی که روح از تنم جدا شده ، روزی که یادش را از دل بیرون کنم


روح از جان بیرون کرده ام و اما تو ای ستاره ی شبهای تیره و تاریکم تنهایم گذاشتی ولی بدان که تا همیشه مرحم و محرم دلم خواهی ماند و جزء


تو هیچکس  در کوچه پس کوچه های دلم جایی نخواهد یافت این دل تا بی نهایت تقدیم به توست. تقدیم به تویی که همواره یادت آرامش بخش زندگیست.




 


مهدی |16:1 |سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390| |

همراهان خدانگهدار ابدی مرا پذیرا باشین دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. ادامه در لینک زیر دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
مهدی |21:29 |جمعه بیست و هشتم مرداد 1390| |

 برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید                                                  برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید    

می بینی خراب و داغونت شدم ، سوختم
خوشی تو رو به تنهایی خود فروختم
اگر ارزون تو رو دادم به یک دنیای که خود نیستم
چون که من زاده ی دردم و با درد و غم ، غریب نیستم
گاهی وقت ها بی خبر میام کنار پنجرت
تا یک کم ببینمت ، آخ که دلم تنگه واست
خوشم از شادی تو ، وقتی می خندی با رقیب
تو دلم تازه می شه یک درد کهنه ی غریب
همه درد ها رو کشیدم جز این درد عاشقی
سهم من از باغ عشق شد گل زرد عاشقی
آی دلم ببخش اگر یک درد تازه ای اومد
آخرین فصل غمه ، باز فصل سرد عاشقی

گاهی وقت ها بی خبر میام کنار پنجرت
تا یک کم ببینمت ، آخ که دلم تنگه واست
خوشم از شادی تو ، وقتی می خندی با رقیب
تو دلم تازه می شه یک درد کهنه ی غریب
همه درد ها رو کشیدم جز این درد عاشقی
سهم من از باغ عشق شد گل زرد عاشقی
آی دلم ببخش اگر یک درد تازه ای اومد
آخرین فصله غمه ، باز فصل سرد عاشقی
همه درد ها رو کشیدم جز این درد عاشقی
سهم من از باغ عشق شد گل زرد عاشقی
آی دلم ببخش اگر یک درد تازه ای اومد
آخرین فصل غمه ، باز فصل سرد عاشقی

pix2pix.org - کاغذ دیواری عاشقانه (10)

مهدی |23:44 |چهارشنبه چهارم خرداد 1390| |

هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود .

احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .

ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .

اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت مردانه اش با دل خود کنار آید .

دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست باشه .

صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی برای دل پسرک خوش بود.

صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز چوپانی که ...


خلوت بی تو معنا نداره ...

اینجا بدونه نازنینم صفا نداره ...


اون روز فردایه دیروزی بود که به انتظار روزی بهتر سپری شده بود.

پسرک خوب میدونست کل تلاشش هم فقط میتونه مثل پرپر زدن مرغ قبل از سر بریدن باشه .

رشته افکارش به خاطر به یاد آوردن آخرین تماس تلفنییه عزیزش به هم ریخت .

کسی که رفتن او بود باعث شده بود این دنیای زیبایه اهورایی رو پسرک تاریک و ظلمانی ببینه .


-- الو سلام داداش

-- سلام عزیزم

.

.

.

-- راستی اینم بگم من دیگه دارم میرم برای همیشه میخوام برم . میخوام ...

-- خوشبخت بشی  « آبجی » عزیزم .



ادآمـﮧ مطلب
مهدی |16:29 |شنبه هفدهم اردیبهشت 1390| |

 

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

مهدی |15:31 |چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389| |

 

مگر درد دوری تورا کسی می تواند بفهمد؟

مگر کسی می تواند بفهمد نبودنت برایم چه عذابیست؟

ساعت هایم دقیقه هایم ثانیه هایم بوی تورا گرفته اند

تویی که نیستی وشاید هیچ وقت نباشی

اما رویای بودنت آن قدر شیرین است

که گاهی فراموش می کنم که نیستی

گاهی آن قدر تورا حس می کنم که از یاد می برم که نیستی

باور نمی کنم که تورا نداشته باشم

وای...نمی دانی چه می کشم

وقتی به خود می آیم و می بینم که بودنت رویایی بیش نبود

آن قدر برایم زیادی که به رویایی از تو هم قانعم

اما تا کی می شود فقط با یک رویا زندگی کرد؟

آخر تک تک لحظه های زندگی واقعیست

نبودنت واقعیست ... تنهاییم واقعیست... و بودنت دروغین

آری به خود دروغ می گویم که می آیی

اما باشد... می خواهم همیشه یک دروغگو بمانم

مهدی |0:26 |شنبه هفتم اسفند 1389| |

 

 

خدایا تکیه بر لطف تو کردم

چند قطره اشک......آری همیشه همینطور بود.تمام مطالبی را که برایت می خواستم بنویسم با چند  قطره اشک شروع می کردم،و با دریایی از غم به پایان می رساندم.دلم امشب عجیب گرفته!با وجود تمام علاقه ای که به تو دارم و تمام صداقتی که در برابرت  داشتم اما احساس  میکردم  که هرگز بهم اعتماد نکردی.چون همیشه درد درونت را  که من از چشمان مشکی ات  می فهمیدم را از من پنهان می کردی.هر وقت به من می گفتی دوستت دارم یا دلم برایت تنگ شده  نمی توانستم باور کنم.دلم به تنهایی نمی گنجید.بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپردم چرا که میدانم سهم من از این  گردش خون آلودی است در باغ خاطره ها.ای عزیز  نمی دانم چرا هرگاه اسم تو را در خلوت خودم میآورم  قطره های اشک از چشمانم متولد می شود.وبه مرداب فراموشی منتهی می شود.خود را مانند شبی می بینم که همیشه در انتظار صبح می نشیند اما صبح او هرگز نمی رسد.آری اگر می توانستم به تو بفهمانم که چقدر دوستت دارم آنوقت عشق را با تمام وجود حس میکردم.امشب شش 6  سال از رفتن آزاده می گذرد ومن  باز هم از او می نویسم تا پایبند این عشق باشم .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

مهدی |22:46 |چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389| |

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

گل های زیبا www.taknaz.ir

 

عباس جان! پسرم! نمي داني چقدر دوست داشتم به جاي گهواره روي پاهايم مي خوابيدي. آرام آرام تکانت مي دادم و برايت قصه مي گفتم.

امشب دوباره دلم تنگ است. تنگ روزهاي کودکي ام. روزهايي که مي توانستم راه بروم و از خانه تا مدرسه را يک نفس بدوم. جاي خالي خيلي چيزها را مي توانم با نقاشي و نوشتن پر کنم، اما جاي خالي بعضي چيزها هيچ وقت برايم پر نمي شوند. مثل بابا و دوستم عباس. هنوز هم بعضي شب ها با کابوس آن روز از خواب مي پرم. همان روزي که مي خواهم امشب قصه اش را برايت تعريف کنم. بزرگتر که شوي بازهم برايت همين قصه را خواهم گفت.

نوجوان که بودم، به قول مامان؛ خواب و خوراکم کتاب هاي قصه بود و نقاشي هايش. هر کتاب برايم مثل سفري دور و دراز بود که مي توانستم خودم را جاي قهرمان هايش تصور کنم. با ديوها بجنگم و با فرشته ها پرواز کنم. شايد تاثير همان قصه ها بود که بعد از آن اتفاق تلخ  توانستم با گول هاي بزرگ زندگي ام بجنگم و حالا روي پاهاي نداشته ام بايستم.   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد                                                           

وقتي ناظم سر صف اعلام کرد که فردا پول برگه هاي امتحاني را ببريم. دلم هري ريخت. پول برگه ها دقيقن نصف پول چکمه هايي بود که جمع کرده بودم. چکمه هاي قهوه اي پشت ويترين مغازه‌ي آسيدعلي. هروقت با عباس از مدرسه برمي گشتيم. راهم را به خيابان اصلي کج مي کردم تا مطمئن شوم که چکمه ها فروخته نشده اند.                                                

اول صبحي ناظم حالم را گرفته بود. آن روز چيزي از درس ها نفهميدم. تمام حواسم پيش چکمه ها و مامان بود. دوست نداشتم پول برگه ها را از او بگيرم. ديده بودم از عمو پول قرض کرده تا برايم کاپشن بخرد. اين بار که برگشتن بابا طول کشيده بود، مامان بهانه گيري مي کرد.  پول تو جيبي من هم کمتر شده بود. اينجور موقع‌ها که خبري از بابا نمي‌شد، مامان مي‌گفت: حتمن عمليات دارند. کلي نذر و نياز مي‌کرد تا سالم برگردد. معني عمليات را نمي‌دانستم. فقط حدس مي‌زدم جنگ و درگيري شديدتر از هميشه است. چون باباي عباس هم در عمليات شهيد شده بود و جنازه‌اش برنگشته بود.

 بابا که از جبهه برمي‌گشت، مامان مي‌خنديد و قشنگ‌ترين لباس‌هايش را مي‌پوشيد. بيشتر شب‌ها سه نفري سوار موتور بابا مي‌شديم ومي‌رفتيم پارک نزديک خانه‌مان. شام را که مي‌خورديم با توپ پلاستيکي من وسطي بازي مي‌کرديم. فالوده هاي پارک آزادي حرف نداشت. شيرين تر بود و رشته هايش درازتر. زماني که بيست مي‌گرفتم. بابا برايم دوتا فالود مي‌خريد. مال خودش را که مي خورد، مي خنديد و مي گفت؛ بيام کمکت؟  گاهي اجازه مي دادم دومي را مشترک بخوريم.

کار بابا بنايي بود. هروقت مي‌آمد مرخصي چندماهي کار مي‌کرد. پول‌هايش را مي‌داد به مامان و دوباره مي‌رفت. مامان به همين راحتي‌ها اجازه نمي‌داد برود. بابا کلي برايش حرف مي‌زد و قربان صدقه‌اش مي‌رفت تا راضي‌اش کند. موقع بدرقه، بابا دستم را مي‌گرفت و با خنده به مامان مي‌گفت:- مي‌خوايم باهم دو کلام مردونه حرف بزنيم...اجازه هست؟ مامان تندتند پلک مي‌زد تا اشک‌هايش سرزير نشود. يکي از بهترين لحظه‌هاي زندگي‌ام زماني بود که دست در دست بابا تا سر کوچه مي‌رفتيم و او برايم حرف‌هاي مردانه مي‌زد. آن لحظه احساس غرور مي‌کردم. آخرين باري که باهم مي‌رفتيم آرزو ‌کردم کاش کوچه‌مان به اندازه‌ي تمام شهر دراز بود. اين تکه از حرفش هنوز توي ذهنم تکرار مي‌شود:عباس جان!بعد از من تو مرد اين خونه‌اي. بايد مثل مرد رو پاي خودت وايستي.

موقع گفتن اين حرف دست به موهايم کشيد و پيشاني‌ام را بوسيد.

آن‌شب چندبار خواستم قضيه‌ي پول برگه ها را به مامان بگويم اما ياد حرف بابا افتادم و منصرف شدم. آخرسرتصميمم را گرفتم. به خودم قول دادم آن‌قدر بيست بگيرم که با پول فالوده هاي جايزه بشود پوتين ها را خريد. تا آن موقع بايد با آن کتان‌ها چيني سر مي‌کردم و نمي‌گذاشتم مامان بفهمد که  کف انگشتم سوراخ شده.

آن روز ظهر عباس  زودتر از هميشه آمده بود دنبالم. نو نوار شده بود. کاپشن و کلاه تازه پوشيده بود. وقتي بهش گفتم مبارکه. زبانش را جاي دندان افتاده‌اش کشيد و گفت: تو کي مي‌خواي پوتين‌هاتو بخري؟

شانه بالا انداختم و حرف را عوض کردم:

- مامانم آش پخته...مي‌خوري؟

خنديد و لپ‌هايش جمع شد. دستي به شکمش کشيد و گفت:- راستش خيلي گشنمه... صبر نکردم ناهار آماده شه.

دستش را گرفتم و کشيدمش داخل. همان موقع صداي سوت آﮋيربلند شد. دست در دست عباس دويديم به طرف زيرزمين. پله ها را دوتا يکي پريديم. مامان هم پشت سرمان وارد شد. تندتند زيرلب ذکر مي گفت. ديوار سوتي شکست و صداي انفجار از نقطه اي دور بلند شد. مامان آه بلندي کشيد و محکم سرمان را به سينه اش چسباند. صداي آﮋير که قطع شد، چنددقيقه اي صبر کرديم و از پناه گاه بيرون آمديم.

 آش پختن مامان هم بي‌مناسبت نبود. اول صبحي که داشت نخود و لوبيا بار مي‌گذاشت بي‌حوصله بود، مي‌گفت شب خواب بد ديده. دلشوره‌ي بابا را داشت. نذر آش ده همسايه کرده بود تا بلا رفع شود. آش همسايه ها را که پخش کرديم ديرمان شد. با عباس يک‌نفس تا سر خيابان دويديم. موقع دويدن پول‌‌ها توي جيب کوله‌ام شلق شلق صدا مي‌دادند. نزديک مغازه آسيدعلي از خيابان رد شدم تا چشمم به پوتين ها نيفتد. عباس اصرار مي کرد تند باشم. مي‌دانستم از ذوق لبا‌س‌هايش دوست دارد زوتر به مدرسه برسيم. به سر کوچه که رسيديم، دوباره هواپيما شديم. عباس دستانش را پرنده وار باز کرد. چند قدم از من فاصله گرفت و آرام دويد. دور خودش چرخيد، چشمکي به من زد و گفت که زود باشم. اين حالت که بهش دست مي داد هيچ کس را نمي ديد. دخترهاي مدرسه ي همسايه از کنارمان رد مي شدند و چپ چپ نگاه مان مي کردند. گاهي هم متلک بارمان مي کردند. اما عباس گوشش به اين حرف ها بدهکار نبود. روزهايي که حالش خوب بود دلش مي خواست پرواز کند. ماجراي انشاي آن روزش هنوز خاطرم هست. نوشته بود آرزو دارد وقتي بزرگ شد خلبان شود. اما  خانم معلم بعد کلاس بهش گفت که بهتر است به فکر شغل ديگري باشد، شرط مهم خلباني آن است که عينکي نباشي. اما عباس عينکي بود. با فهميدن اين موضوع تا مدتها دمغ بود. وقتي بهش گفتم آب هويج براي چشمانش خوب است. بعد از آن تمام پول تو جيبي هايش را مي داد و آب هويج مي خورد.

 وسط هاي کوچه بوديم که ناگهان صدايي بلند شد. مثل صداي رعد از دوردست. سربلند کردم. چيزي هوا را شکافت و سوت کشان از بالاي سرمان رد شد. دود غليظ و سياهي که تنوره مي کشيد و مي چرخيد. صدا در انتهاي کوچه ترکيد؛بومب! ساختمان مدرسه ي دخترانه فرو ريخت و گرد و خاکش به هوا بلند شد. زمين زيرپايم لرزيد. پرت شدم به طرف ديواره ي کوتاه بيمارستان که کنار کوچه بود. چسبيدم از ميله هايش. اطرافم پر از سروصدا شده بود. صداي جيغ و ناله و فرياد. عباس هاج و واج وسط کوچه ايستاده بود. چشم هايش از ترس گشاد شده بود. سوت هاي بعدي نزديک تر شد. داد زدم؛ عباس بخواب. تا به خودش بجنبد، يکي درست نزديکش ترکيد. انگار که با چيزي محکم بکوبند به پاهايم، تعادلم را از دست دادم و افتادم روي زمين. قلبم سوخت و  ديگر چيزي نفهميدم.

يک دشت خيلي بزرگ، تا چشم کار مي کرد لاله بود. من و بابا و عباس روي تپه اي ايستاده بوديم که دورتادورش هواپيماها صف بسته بودند. بابا و عباس يونيفرم خلباني به تن داشتند. چيزهايي بهم مي گفتند و مي خنديدند که من سر در نمي آوردم. عباس عينکش را برداشته بود و چشم هاي ريزش درشت تر و براق تر شده بود. با سر به پاهايم اشاره کرد. نگاه کردم. پوتين هاي قهوه اي توي پايم بود. اما اصلن از داشتن آن ها خوشحال نشدم. عباس دست روي قلبش گذاشت و خنديد. بابا دستي به پشتم زد و گفت: ماشاا...برا خودت مرد شديا...يادت که نمي ره چه قولي بهم دادي؟  بوي عطري که هميشه مي زد فضا را پر کرده بود. در جوابش فقط خنديدم. رو به عباس گفتم: بالاخره به آرزوت رسيديا، ديدي گفتم چشمات خوب ميشه.

نگاهي به هواپيماها انداخت و گفت: ديگه احتياجي به اونا ندارم، خودم مي تونم پرواز کنم.

به پشت برگشت و بال هايش را باز کرد. دوبال سفيد و بزرگ. داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم. دست بابا را گرفت و هردو از روي تپه پريدند. بال هاي بابا بزرگ تر بود. چندبار دور من چرخيدند و دور شدند. خواستم بدوم دنبال شان که پاهايم ياري نکرد. بي حس شده بودند و از زمين کنده نمي شدند. خودم را روي زمين کشيدم و با گريه بابا را صدا  زدم. اما بدون اينکه برگردند از من دورتر شدند. در ميان داد و بيداد خودم، صداي مامان را شنيدم:

-مجيد! مجيد جان...عزيزم...

هاله ي سفيدي روبرويم حرکت مي کرد. هاله رفته رفته پررنگ تر مي شد و شکل مامان را به خودش مي گرفت. مامان داشت گريه مي کرد. چشمهايش قرمز شده بود و صورتش خيس اشک.

جاي عطر بابا بوهاي درهم و خفه اي حالم را بهم زد. بوي داروهاي بيمارستان و گوشت سوخته. سربرگرداندم، روي تخت ها و زمين پر از بچه هاي  باندپيچي شده اي بود که ناله مي کردند.

مامان با گوشه ي چادر اشک هايش را پاک کرد و آرام پرسيد:-خواب باباتو مي ديدي؟

با شنيدن اسم بابا بغض کردم. خواستم جوابش را بدهم اما زبانم مثل چوب در دهانم خشک شده بود. ياد آخرين لحظه اي افتادم که چيزي بين من و عباس ترکيد. بعد همه چيز در يک لحظه مثل فيلم از ذهنم گذشت؛ صداهاي گوشخراش، خراب شدن مدرسه، بچه ها، پرواز عباس. بريده بريده پرسيدم:-ع...عباس کو؟

هق هق گريه ي مامان بلند شد. دست روي سينه ام  گذاشت و با گريه خنديد. اشک از گونه هايم راه کشيد و ريخت روي گردنم. دست به پاهايم کشد و گفت:- درد که نداري؟

درد؟ با گفتن اين کلمه احساس کردم تمام بدنم درد مي کند. مخصوصن پاهايم. درد همراه خارش شديد. سينه ام مي سوخت و به سختي نفس مي کشيدم. خم شدم پاهايم را بخارم که...که جاي پاهايم پتو را چنگ زدم. با جيغ و داد زني توي سالن درد را فراموش کردم.از کنار اتاق رد شدني ديدمش. زن جواني که پارچه ي سفيد روي برانکارد را چنگ مي زد.

- مينا...ميناجان مامان بدون تو مي ميره...گفتم ناهارتو بخور بعد برو، گفتي عجله دارم، عجله داشتي که مامانو تنها بذاري...بلند شو عزيزم...

صداي ناله اش به جيغ کشداري تبديل شد.

 - خدا...خدا! صدامو به عزاي تک تک بچه هاش بنشون که دسته گل منو پرپر کرد...

با گفتن اين جمله محکم به سروسينه اش مي زند. با شنيدن اسم صدام ياد حرف بابا افتادم که براي راضي کردن مامان با حال عجيبي اين کلمات را مي گفت:

- مرضيه جان! آخه تو که روز بمباران اهواز نبودي ببيني چطور بچه هاي معصوم کنار دفتر و کتاب هاشون غرق به خون جون داده بودن... خدا لعنت کنه صدامو...دلم آدم کباب مي شد...

مامان نگاه خسته اش را بهم دوخت و گفت:

- مجيدجان پرسيدم درد داري؟

با صداي خفه اي گفتم:-پاهام... کف پاهام مي خاره.

رنگ از روي مامان پريد. دست برد لاي موهايم:

- آخه پاهات باندپيچي شده عزيزم...نمي شه بخارمش...

صدايش مي لرزيد. آن روزچندباردر جوابم همين جمله را تکرار کرد. اجازه نمي داد خودم بلند شوم. وقتي دنبال پرستار رفت بيرون، طاقت نياوردم، سرم را از دستم کندم و خم شدم به طرف پاهايم. ملافه را که کنار زدم. تمام بدنم يخ کرد. بي حس شدم. پاهايم کوتاه تر شده بود. باندپيچي شده تا زانو. وحشت کرده بودم. بدون اينکه متوجه باشم چندبار مامان را صدا زدم و دوباره از حال رفتم.

گريه نکن عباسم، آرام بگير عزيزم. ببخش که نمي توانم روي پاهايم تکانت دهم. بزرگتر که شوي، قصه هاي شيرين تري برايت خواهم گفت. از همان هايي که براي بچه ها مي نويسم. و تا وقتي که قلب عباس  توي سينه ام مي تپد، از او هم برايت خواهم گفت.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مهدی |0:12 |دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389| |

حلقه

با من بگو كه سهم من از زندگي چه بود ؟

پاداش من از اين همه يكدنده گي چه بود ؟

وقتي دلم به مهرو وفا احتياج داشت

در چشم تو به جز ، نم شرمندگي چه بود ؟

تاريخ مصرف دل ما گر تمام شد

ديگر نپرس آن همه دلدادگي چه بود  ؟

بر گشت ميخورد دل من پشت هر دري

جرمش مگر به جز كمي افتادگي چه بود ؟

اين چند سال عمر ، فقط خوب شد گذشت (آزاده)

جز حسرت و ندامت وسرخوردگي چه بود ؟

خود را به هيچ باخته ام در هواي دل ،

با اين همه زرنگي ام، اين سادگي چه بود ؟

ديشب دوباره ياد تو افتادم وخودم ؛

اين حلقه جز نشانه اي از برده گي چه بود ؟

!!!!بازنده يك عشق!!!!

رفتن آزاده داره 7 ساله مي شه!!!!!!!

مهدی |12:29 |یکشنبه سوم بهمن 1389| |

                                                       (خدايا تكيه بر لطف تو كردم )

عاشقیم کنار هم

هربار كه او را مي ديدم ، ساعتها گريه مي كردم ،آخرين بار به سراغش رفتم ديوانه وار مي خنديدم وقتي استفهام را در چشمان من ديد با طعنه گفتم : تعجب نكن كه چرا ميخندم من ديگر آن پسر سابق نيستم . بس بود هر چه تو بلند بلند خنديدي ومن هاي هاي گريه كردم.تازه حرفم را تمام كرده بودم كه به يكباره قطره اشكي گريزان در گوشه چشمم لنگر انداخت! با طعنه گفت : بنا نبود گريه كني ، پس اين قطره اشك چيه ؟ اشك را با دستم پاك كردم وخيلي فيلسوفانه گفتم : اين قطره ، اشك نيست نقطه است، نقطه، مي فهمي ؟اين آخرين نقطه ايست كه با آخرين جمله آخرين فصل كتاب ،ايمانم را به عشق زنان گذاشتم . من ديگر به هيچ زني  ايمان نخواهم داشت ، جز به يكپارچگيشان در نا زني!!!!!!!

و به همين سادگي مي ميرم ،

فرشته ها نام مرا به صفحه ها مي نويسند ،

موريانه ها مرا تقسيم مي كنند ؛

مي روم و آخرين حرف من بر تو همان جمله هميشگي است :

به همين سادگي مي ميرم !!!

مهدي

مهدی |17:42 |شنبه دوم بهمن 1389| |

غروب را نظاره کن تا در نگاه خسته ام ببینی که در فراغ تو چه بی صدا شکسته ام

مهدی

مهدی |20:10 |پنجشنبه سی ام دی 1389| |

 

     السلطان یا ابا الحسن یا علی ابن موسی الرضا  (ع)

حریمت قبله ی جانم  /  بود حب تو ایمانم
 تو را هر لحظه می خوانم  /  رضا جانم، رضا جانم
       منم مست ولای تو  /   گدایم من گدای تو
           نهادم سر به پای تو  /   رضا جانم، رضا جانم

 
به گوش دل ندا آمد، که یار دلربا آمد .... به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد
خدا داد آنچه را وعده،‌ بشد در ماه ذیقعده ... که آمد بهترین بنده، رضا آمد ، رضا آمد

میلاد هشتمین امام، کشتی نجات آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد.

مهدی |0:58 |دوشنبه بیست و ششم مهر 1389| |

ندونسته شادی رو از قلبم گرفت و غم و دلتنگی جاش گذاشت

کسی که خنده رو از لبام گرفت و به چشمام اشک داد..

کسی که شب و تاریکی رو مهمون روزام کرد!

آره می نویسم تا شاید...شاید روزی بخونه و بدونه که هنوز به یادشم ...

بدونه هنوز هیچکس تو قلبم جاش رو نگرفته !!

شاید بدونه با رفتنش ....اونقدر اشک ریختم که دیگه اشکی برام نمونده

اونقدر سر به دیوار تنهایی کوبیدم ..که دیگه دیواری نمونده

آره من با رفتنش رفتم...........اونقدر که دیگه راهی نرفته نمونده

آره..با رفتنش ......مردم...ولی با دل و جانم.....

و حالا........

فقط یه حس ناتمومم تو دل سیاه زندگی .......

می نویسم که بدونه هر وقت بیاد عزیز لحظه های تنهاییمه

که بدونه من اینجا کنار رویاهای ناتمومم به انتظار اومدنش به تیک تاک ساعت

گوش سپردم...

 

مهدی |0:23 |جمعه بیست و سوم مهر 1389| |

De$ign: | ﻣﻴﺲ ﻫﺂﻧﮯ